|
شمع خود سوزي چو من در ميان انجمن گاهي اگر آهي کشد دلها بسوزد
کوهنوردي که ميخواست بلندترين قله را فتح کند بالاخره پس از سالها آماده سازي خود , ماجراجويي اش را آغاز کرد. خدايا کمکم کن ........... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد :
کسي که حرف دلش را نگفت من بودم دلم براي خودم تنگ مي شود آري هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم سلام هايم را هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟ اشاره اي کنم انگار کوهکن بودم
خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… دکتر علي شريعتي
کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود
دو و چهار و چهار و سه و چهار ... منزل خداست؟
الو سلام، اين منم، مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط ، در انتظار يک صداست شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد حساب بنده هايتان جداست؟ چرا صدايتان نمي رسد کمي بلندتر صداي من چطور؟ خوب و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايتان دوباره درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها دوا ست دلِ مرا به سوي خود بخوان که تا سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته ام خانه ي شماست خدا، مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم دوباره زنگ مي زنم تا خدا،خداست
مي انديشم و اين باور که زندگي از مدت ها پيش * مرطوبست*واژه ها را به رقص در مي آورم.واژگاني که گاه خيالي اند و گاه واقعي.من خيال سبز بودن را زير آسمان آبي به تصوير مي کشم و ذرات هستي را زير سقف روزگار مي شمارم و بشريت را از هر قماش دوست مي دارم زيرا در آيينه روح تک تک آن ها مي توان خدا را ديد
مادرم مي گويد: «پدرت هم حاشيه نشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان کند و در حاشيه مرد.» من هم در حاشيه به دنيا آمده ام ولي نمي خواهم در حاشيه بميرم برادرم در حاشيه ي بيمارستان مرد. خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه مي کند، گاهي در حاشيه ي گريه، کمي هم مي خندد. مادرم مي گويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيه ي صفحه ي تقدير نوشته اند.» و هر شب ستاره ي بخت مرا که در حاشيه ي آسمان سوسو مي زند به من نشان مي دهد. ولي من مي گويم: «اين ستاره ي من نيست.» من در حاشيه به دنيا آمدم، در حاشيه بازي کردم. همراه با سگها و گربه ها و مگسها در حاشيه ي زباله ها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا کنم. من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم. در مدرسه گفتند: «جا نداريم.» مادرم گريه کرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيه ي دفتر بنويس تا ببينيم!» من در حاشيه ي روز، به مدرسه ي شبانه مي روم. در حاشيه ي کلاس مي نشينم. در حاشيه ي مدرسه مي نشينم و توپ بازي بچه ها را نگاه مي کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نيست. من روزها در حاشيه ي خيابان کار مي کنم و بعضي شبها در حاشيه ي پياده رو مي خوابم. من پاييز کار مي کنم، زمستان کار مي کنم، بهار کار مي کنم، تابستان کار مي کنم و در حاشيه ي کار، زندگي مي کنم. من در حاشيه ي شهر زندگي مي کنم. من در حاشيه ي زمين زندگي مي کنم. من در مدسه آموخته ام که زمين مثل توپ گرد است و مي چرخد. اگر من در حاشيه ي زمين زندگي مي کنم، پس چطور پايم نمي لغزد و در عمق فضا پرتاب نمي شوم؟ زندگي در حاشيه ي زمين خيلي سخت است. حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند. من حاشيه نشين هستم. ولي معني کلمه ي حاشيه را نمي دانم. از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟» گفت:«حاشيه يعني قسمت کناره ي هر چيزي، مثل کناره ي لباس يا کتاب، مثلاً بعضي از کتابها حاشيه دارند و بعضي از کلمات کتاب را در حاشيه مي نويسند؛ يا مثل حاشيه ي شهر که زباله ها را در آنجا مي ريزند.» من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضي از آنها را در حاشيه ي شهر ريخته اند؟» معلم چيزي نگفت. من حاشيه نشين هستم. به مسجد مي روم، در حاشيه ي مسجد نماز مي خوانم، نزديک کفشها؛ در حاشيه ي جلسه ي قرآن مي نشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفته ام، قرآن کتاب خوبي است. قرآن حاشيه ندارد. هيچ کلمه اي را در حاشيه ي آن ننوشته اند. من قرآن را دوست دارم همه چيز بايد مثل قرآن باشد. قيصر امين پور
اگر به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگها درد را برايت به ارمغان مي آورند اگر دنيايت تغييري نمي کند و هيچ پاياني در نظرت وجود ندارد اگر در جست وجوي آفتابي اما تنها شب را مي بيني اگر تمام اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است اگر از همه ي اينها وقتي زندگي تو را به پايين مي کشد خسته شده اي در آن هنگام از پشت قطرات اشک به عجايب اين زمين نگاه کن .... به زيبايي يک گل که همچون مخمليست در دستت هواي اطرافت و بوي خرمن سبزه هاي تازه را استشمام کن تصور کن همراه پروانه اي در هوا معلق و ميان درختان به اين سو و آن سو مي پري زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني را به ياد آور به طعم شيريني فکر کن هنگامي که روي زبانت آب مي شود يا نغمه ي پرندگان صبحگاهي هنگامي که با آوازشان به هر صبح سلام مي کنند خوبي هاي درونت را جست وجو کن ابرها را از آسمان زندگيت دور کن به زير پايت نگاه نکن سرت را بالا بگير.......... فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار است به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي بنابراين روزگاري را که در آن زندگي مي کني با هدايايي که مي تواني ببخشي متبرک ساز.... به جريان زندگي بي اعتنايي نکن بلکه به آرامي با آن همراه شو
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم آب مي خواهم، سرابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب خنجري بر قلب بيمارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم،بت پرستي کار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش آه! در شهر شما ياري نبود واي! رسم شهرتان بيداد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد آسمان خالي شد از فريادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت چند روزي هست حالم ديدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت "ما زياران چشم ياري داشتيم
|
About![]()
بهترین دوست Archivesاسفند 1387بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 Links
آرش |