تبليغاتX
خلوت یک غریبه

خلوت یک غریبه

همه رفتن کسی دورو برم نیست چنین بی کس شدن در باورم نیست

 شمع خود سوزي چو من در ميان انجمن گاهي اگر آهي کشد دلها بسوزد
جاي آن دارد که چندي هم ره صحرا بگيرم
سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم
مو به مو دارم سخن ها
نکته ها از انجمن ها
بشنو اي سنگ بيابان
بشنويد اي باد و باران
باشما همرازم اکنون
باشما دمسازم اکنون
شمع خود سوزي چو من در ميان انجمن گاهي اگر آهي کشد دلها بسوزد
يک چنين آتش به جان مصلحت باشد همان باعشق خود تنها شود تنها بسوزد
 من يکي مجنون ديگر در پي ليلاي خيشم
عاشق اين شورو حال عشق بي پرواي خيشم
تابسويش ره سپارم سرزمستي بر ندارم
 من پريشان حالو دل خوش
 با همين دنياي خيشم

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت16:5توسط غریبه | |

 

 کوهنوردي  که ميخواست بلندترين قله را فتح کند بالاخره پس از سالها آماده سازي خود , ماجراجويي اش را آغاز کرد.
اما از آنجايي که اوازه فتح قله را فقط براي خود ميخواست , تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا بره .
او شروع به بالا رفتن کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد .
سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود .
همه جا تاريک بود.
ماه و ستارگان پشت ابرها گم شده بودند .
و او هيچ چيز نميديد .
در حال بالا رفتن بود .
فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد.
در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس ميکرد جاذبه زمين او را در خود فرو ميبرد.
همچنان در حال سقوط بود ........
و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن او هجوم مي آوردند .....
ناگهان در ست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده , او را بشدت ميکشد .
ميان آسمان و زمين آويزان بود .......
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند :

خدايا کمکم کن ...........

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد :
از من چه ميخواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري که من ميتوانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که ميتواني
- پس طنابي که به کمرت بسته شده قطع کن .....
لحظه اي در سکوت سپري شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام قوايش طناب را بچسبد .
فرداي آنروزگروه نجات گزارش دادند که جسد يخزده کوهنوردي پيدا شده ....
در حالي که از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند .
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ............
من و شما چطور ؟
چقدر طنابمان را محکم چسبيده ايم ؟
آيا ميتوانيم رهايش کنيم ؟

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت20:35توسط غریبه | |


اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم

کسي که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم براي خودم تنگ مي شود آري

هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم

نشد جواب بگيرم سلام هايم را

هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟

اشاره اي کنم انگار کوهکن بودم

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت23:13توسط غریبه | |

خدايا کفر نمي‌گويم،

پريشانم،

 

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

 


غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

 

 

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

 

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

                                                       دکتر علي شريعتي

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت0:48توسط غریبه | |


 

کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود

کاش بودي تا نگاه خسته ام بي خبر از موج و دريا نبود

کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مينا نبود

کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوزپر سرما نبود

کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت17:25توسط غریبه | |

دو و چهار و چهار و سه و چهار ... منزل خداست؟

الو سلام، اين منم، مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط ، در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد حساب بنده هايتان جداست؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلندتر

صداي من چطور؟ خوب و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايتان دوباره  درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها دوا  ست

دلِ مرا به سوي خود بخوان که تا سبک شوم

پناهگاه اين دل شکسته ام خانه ­ي شماست

خدا، مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ مي زنم تا خدا،خداست

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت15:18توسط غریبه | |

 


اکنون با دلي سرد و گرم چشيده به راز زيستن

مي انديشم و اين باور که زندگي از مدت ها پيش *

مرطوبست*واژه ها را به رقص در مي آورم.واژگاني

که گاه خيالي اند و گاه واقعي.من خيال سبز بودن را

زير آسمان آبي به تصوير مي کشم و ذرات هستي را

زير سقف روزگار مي شمارم و بشريت را از هر قماش

 دوست مي دارم زيرا در آيينه روح تک تک آن ها

مي توان خدا را ديد

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت19:18توسط غریبه | |

 


ما حاشيه نشين هستيم.

مادرم مي گويد: «پدرت هم حاشيه نشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان کند و در حاشيه مرد.»

من هم در حاشيه به دنيا آمده ام

ولي نمي خواهم در حاشيه بميرم

برادرم در حاشيه ي بيمارستان مرد.

خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه مي کند، گاهي در حاشيه ي گريه، کمي هم مي خندد.

مادرم مي گويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيه ي صفحه ي تقدير نوشته اند.»

و هر شب ستاره ي بخت مرا که در حاشيه ي آسمان سوسو مي زند به من نشان مي دهد.

ولي من مي گويم: «اين ستاره ي من نيست.»

من در حاشيه به دنيا آمدم، در حاشيه بازي کردم.

همراه با سگها و گربه ها و مگسها در حاشيه ي زباله ها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا کنم.

من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.

در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»

مادرم گريه کرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيه ي دفتر بنويس تا ببينيم!»

من در حاشيه ي روز، به مدرسه ي شبانه مي روم.

 

 

در حاشيه ي کلاس مي نشينم.

در حاشيه ي مدرسه مي نشينم و توپ بازي بچه ها را نگاه مي کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نيست.

من روزها در حاشيه ي خيابان کار مي کنم و بعضي شبها در حاشيه ي پياده رو مي خوابم.

من پاييز کار مي کنم، زمستان کار مي کنم، بهار کار مي کنم، تابستان کار مي کنم و در حاشيه ي کار، زندگي مي کنم.

من در حاشيه ي شهر زندگي مي کنم.

من در حاشيه ي زمين زندگي مي کنم.

من در مدسه آموخته ام که زمين مثل توپ گرد است و مي چرخد.

اگر من در حاشيه ي زمين زندگي مي کنم، پس چطور پايم نمي لغزد و در عمق فضا پرتاب نمي شوم؟

زندگي در حاشيه ي زمين خيلي سخت است.

حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشيه نشين هستم.

ولي معني کلمه ي حاشيه را نمي دانم.

از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»

گفت:«حاشيه يعني قسمت کناره ي هر چيزي، مثل کناره ي لباس يا کتاب، مثلاً بعضي از کتابها حاشيه دارند و بعضي از کلمات کتاب را در حاشيه مي نويسند؛ يا مثل حاشيه ي شهر که زباله ها را در آنجا مي ريزند.»

من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضي از آنها را در حاشيه ي شهر ريخته اند؟»

معلم چيزي نگفت.

من حاشيه نشين هستم.

به مسجد مي روم، در حاشيه ي مسجد نماز مي خوانم، نزديک کفشها؛ در حاشيه ي جلسه ي قرآن مي نشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفته ام، قرآن کتاب خوبي است.

قرآن حاشيه ندارد.

هيچ کلمه اي را در حاشيه ي آن ننوشته اند.

من قرآن را دوست دارم

همه چيز بايد مثل قرآن باشد.

                                                                                     قيصر امين پور

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت20:10توسط غریبه | |


   

اگر به دنبال رنگين کمان مي گردي اما رنگها

درد را برايت به ارمغان مي آورند

اگر دنيايت تغييري نمي کند و هيچ پاياني در

نظرت وجود ندارد

اگر در جست وجوي آفتابي اما تنها شب را

مي بيني

اگر تمام اطرافيانت لبخند مي زنند ولي تنها

کاري که تو مي تواني بکني اخم کردن است

اگر از همه ي اينها وقتي زندگي تو را به

پايين مي کشد خسته شده اي

در آن هنگام از پشت قطرات اشک به 

عجايب اين زمين نگاه کن ....

 

به زيبايي يک گل که همچون مخمليست

در دستت

هواي اطرافت و بوي خرمن سبزه هاي

تازه را استشمام کن

تصور کن همراه پروانه اي در هوا

معلق و ميان درختان به اين سو و آن سو

مي پري

زمزمه هاي دريا يا گرماي نسيم تابستاني 

را به ياد آور

به طعم شيريني فکر کن هنگامي که روي

زبانت آب مي شود

يا نغمه ي پرندگان صبحگاهي هنگامي که

با آوازشان به هر صبح سلام مي کنند

خوبي هاي درونت را جست وجو کن

ابرها را از آسمان زندگيت دور کن

به زير پايت نگاه نکن

سرت را بالا بگير.......... 

فکر نکن زندگي چه چيزهايي به تو بدهکار

است

به چيزهايي بينديش که تو بايد به او بدهي

بنابراين روزگاري را که در آن زندگي

مي کني با هدايايي که مي تواني ببخشي

متبرک ساز....

به جريان زندگي بي اعتنايي نکن بلکه

به آرامي با آن همراه شو

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت21:43توسط غریبه | |

 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

"ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت23:3توسط غریبه | |